اسم وبش حامد آرزوم بود...
رفتم خوندم ...هممون مثل هم احمقیم...آرزو وشیدا و نگار و غیره هم نداریم...
هممون یک شکلیم...گوشهامون مخملیه مخملی ...از نظر سنی هم فرقی با هم نداریم...
چه سیزده ساله چه هزار ساله...دیر وقته خوابم نبرد ...
این خانم قصه مون یک پستشو فقط اسم حامدو دیکته کرده بود...
حامد حامد حامد...
التماس میکرد حامدش بره فقط آنلاین بشه تا قلبش آروم بشه...
حامدش عکسهای پروفایلشو عوض میکرده این خانم اینطرف میمرده و زنده میشده...
میبینی حماقتهای زنانه چقدر به هم شبیهند؟؟؟
اونهم بال بال میزنه حامدش فقط آنلاین بشه...
اونهم حامدش میره وبلاگشو میخونه و بیصدا میره...
این خانم هم هر کی میاد کامنت میذاره فکر میکنه حامدشه...
نمیدونستم بخندم یا نه...
یک خانم دیگه اومده از سر خیر خواهی براش کامنت گذاشته مواظب باش ازت سوءاستفاده نشه...
کشته بدبختو...باور نمیکنه حامدش چنین آدمی باشه...
شباهتهارو میبینی؟؟؟
اولین باره مستقیم مخاطب قرارت میدم...
در حالیکه نمیدونم هنوزم هستی یانه...
نمیدونم با چه اسمی فریبم دادی...
ونمیدونم اگر دوسم نداشتی چرا تا اینجا دنبالم بودی...
شاید نوشته های عاشقانه مو دوست داشتی فقط...
شاید فقط میخواستی یکی برات بمیره ولی نه این مردنا که فبول نبود...
مردن در کنارت و تو آغوشتو دوست داشتی...
اینا که فقط حرفه...چه سندیتی داره...
مگه احساسی هم ازشون میگرفتی؟؟؟مگه باور هم میکردی...
نمیدونم این دختر کوچولو انگار از نوشته های پنج شش سال پیش من کپی کرده بود...
جالبه که اونم میگفت پنج ساله...
چه دنیای غریبیه...
تو کجایی و من کجام...
پنج سال من در فراموشی و تو نشستی تمام اینهارو مرور کردی...
چندباااار؟؟؟؟
حالت بهم نخورده از اینهمه تکرار؟؟؟
نمیدونم...شاید فقط باید بگم اصلا نمیشناسمت...
اصلا از اولم نمیشناختمت ...
من عاشقه یک پسری که آرزوم بود در جلد تو باشه بودم نه خوده تو...
تو نبودی...حامد من تو نبودی...
یک روز بهم گفتی من خیلی پستم...خودمو میفروشم...
به خودم میگفتم ای جان بمیرم چه حرفا میزنه...
الان میگم چرا باورت نکردم...تو که گفتی چرا نفهمیدم...
کلا کند ذهنم...به قول تو کودنم...میدونی که...
آخ ای دنیا آرام بمان...سرده سرده سرد بمان ...
از حرارتت حالم بهم میخوره...
برچسب:
نویسنده: شیوا قاسمی